چون فقط در خواب میبینم تورا, دوست دارم زتدگی در خواب را...

من و اون

نویسنده :محیا
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-04:50 ب.ظ



سلام

من تصمیم گرفتم واسه ی این وب چندتا قانون بزارم

رعایت کردن یا نکردنش بستگی به خودتون داره

ولی من تصمیم گرفتم در صورت رعایت نکردن این قوانین بیخیاله

وبم شم  بازم هرجور شما دوست دارید

شماره دادن ممنوع

نظر خصوصی دادن ممنوع

وتوهین به هر شخصی ممنوعه

شما دوست دارید به کسی که دوستش دارید توهین بشه؟

شاید بعضی ها متوجه ی منظورم نشن

یه نگاهی به نظرای این مطلب بندازین متوجه میشین


فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی

که بلغزد بر من ، من خودم بودم و یک

حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید

 من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن
 وا بود

 وخدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

 من نه عاشق بودم و نه دلداده گیسوی بلند

 و نه آلوده به گناه

 من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام
می فهمید...





تقدیم به علیرضا

نویسنده :محیا
تاریخ:سه شنبه 8 فروردین 1391-01:02 ب.ظ

شاید یه کسی شبها برای اینکه خوابتو ببینه به خدا التماس میکنه!!


شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب

بیشتر میشه!!


مطمِئن باش یکی شبها بخاطر تو تو دریایی از اشک میخوابه!!


ولی تو اونو نمیبینی؟؟


شایدم هیچ وقت نبینی...





آخرین آپ...

نویسنده :محیا
تاریخ:دوشنبه 7 فروردین 1391-12:09 ب.ظ

سلام

سلامی به وسعته غمی که الان توی دلمه!

میخواستم بگم که این وب دیگه آپ نمیشه

از همه ی دوستای گلم عذر میخوام که بی خبر رفتم

راستش دیگه نایی واسه خبر دادن نداشتم

خیلی خسته ام

خیلی احساسه تنهایی میکنم
 
احساس میکنم لیاقته هیچ چیزی ندارم

از خودم بیزارم

من لیاقته هیچ چیزی ندارم

حتی لیاقته اینکه عکسه علیرضا توی وبم باشه

به نظر شما من میتونم عوض شم؟؟

میتونم دوباره زندگی کنم؟

نه...

از خدا میخوام فقط راحتم کنه

خدا بکش راحتم کن

شاید یه وبه دیگه درست کردمو آدرسشو به دوستایی که وب دارن دادم

شایدم برگشتم همینجا

نمیدونم

مغزم کار نمیکنه

دیگه خسته شدم

نمیکشم

واسه همتون آرزوی موفقیت میکنم



دنیا

نویسنده :محیا
تاریخ:یکشنبه 6 فروردین 1391-11:52 ق.ظ

 

امروز پدری دخترش رابرای نان فروخت......!!!

 

امروز دختر 10ساله ای مادر شد....!!!

 

امروز دختری در ماشین شیشه دودی باپسری همخواب شد....!!!

 

امروز دختری در التماس چشمانش در چهار دیوار زن شد....!!!

 

امروز مادری در مقابل چشمان پسر 3ساله اش با مردی همخواب شد...!!!

 

امروز عشق دختر باکره را با اسکناس سبز سنجیدند...!!!

 

و... امروز بود که دلم برای امروزم گرفت....!!!

 

آری امروز بود که به سادگی یک چشم برهم زدن این اتفاقات رخ داد....

 

حاصلش چیست واقعا.....؟؟؟؟؟؟؟

 

تو میدانی یامن...!!؟؟؟

 

نمیدانم دنیای شما کثیف شده یا چشمان من فاحشه...؟؟؟!!

 

خدا جون...

 

گریه نکن!  درست میشه...

 




احساسات چرک نویس...

نویسنده :محیا
تاریخ:شنبه 5 فروردین 1391-05:24 ب.ظ


من چرک نویس احساسات تو نیستم



دوستت دارم هایت را جای دیگری تمرین کن... 





سلام

نویسنده :محیا
تاریخ:جمعه 4 فروردین 1391-03:51 ب.ظ

سلام دوستای گلم

باتوجه به چندتا نظری که توی این یکی دو روز به دستم رسید

لازم دونستم یه بار دیگه خودمو معرفی کنم

من محیام

14 سالمه

این عکسی که که کنار صفحه میبینید عکسه عشقمه(علیرضا)

خیلی دوسش دارم ولی اون...

یه گله هم داشتم از هانیهخانوم که نظر گذاشته و ادرسه وبشم نذاشته

هانیه خانوم بهتره اول فکر کنید بعد حرف بزنید

از حرفاتون خیلی ناراحت شدم

ادبم خوب چیزیه

این شخصیته شما رو میرسونه




سال نو مبارک

نویسنده :محیا
تاریخ:دوشنبه 29 اسفند 1390-11:08 ب.ظ


سال نو می شود.

 

زمین نفسی دوباره می کشد.

 

برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

 

زمین نفسی دوباره می کشد.

 

برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

 

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز

دوباره...

  من…

تو…

ما…

 

کجا ایستاده اییم.

 

.سهم ما چیست؟.

 

نقش ما چیست؟…

 

پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…

 

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و

چون همیشه امیدوار وسال نومبارک…

 




خدایا باتوام صدامو میشنوی؟؟؟؟

نویسنده :محیا
تاریخ:چهارشنبه 17 اسفند 1390-10:36 ب.ظ

ســــــــلام . یه سلام به وســــــــــعت غمی که الان تو دلمه..!!


 

خیلــــی احساس تنهایی  میکنم! !


 

 فکرم به هیچ جایی نمیرسه.. به هرچی فکر میکنم آخرش بن

بسته...


 

یه غم خیلی بزرگ ته دلمه.. که چرا؟؟؟؟؟


 

چرا اونی که فکرشو میکردم نشد!!!!!


 

وااای خدایا چجوری میتونم  اون حرفایی که تو دلمه به زبون بیارم؟



 

چجوری میشه اوون همه احســـاس رو تو چندتا خط خلاصه کرد؟؟؟


 

نمی دونم فقط می خوام این علامت سوال از تو ذهنم پاک بشه!


 

خدایا یعنی هنوز دوستم داری؟؟؟ 


 

 من که تا جای توانم سعی کردم هر کاری میکنم به رضای تو

باشه!!!


 

خدایا آخه چرا داری با احساسم. فکرم  . دلــــم .بازی میکنی؟؟؟؟


 

آخه هیچ حسی دست خودم نیست .همرو خودت داری تغییر میدی..!


 

این امتحانته؟؟؟؟؟


 

خدایا نمیخوام امتحانم کنی..همین الان بهت میگم توو امتحانت ردم!!


 

 فقط بیشتر از این ادامه نده....


 

خدایا من تا الان فقط به حرف دلم گوش میدادم!


 

اما حالا فقط به حرف عقلم گوش میدم....


نمیخوام اینجوری باشه....!


 

خدایا دلـــــم جوابم کرده..ساز مخالف میزنه!


 

شاید چیزی ازش باقی نمونده که همش داره جوابم میکنه...


 

اما تا کی؟؟


 

چرا؟؟؟؟


 

ختم کلام:خدایا اگه صدامو میشنوی کمکم کن





دوستت‌دارم‌

نویسنده :محیا
تاریخ:چهارشنبه 17 اسفند 1390-08:38 ب.ظ

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 

 

 

         دوستت‌دارم‌

 




قابل توجه عاشقان ساده

نویسنده :محیا
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-09:05 ب.ظ

.

.

قابل توجه عاشقان ساده


بسیاری از «من هم دوستت دارم» ها


نتیجه رودربایستی ای هستند  که «دوستت دارم» ها


ایجاد می کنند


، جدی نگیرید !




اسمون...

نویسنده :محیا
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-08:59 ب.ظ

 

 

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش میگیره ، بی بهونه می باره ......


به کسی توجه نمی کنه ...


از کسی خجالت نمی کشه ...


می باره و می باره و


می باره ...


اینقدر می باره تا آفتابی شه ... ‌


آبی شه ...!!!


کاش ...


کاش می شد مثل آسمون بود ...


کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا


 بالاخره آفتابی شی ...


بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده ...


انگار نه انگار که


غصّهای بوده ...


همه چیز فراموشت بشه ...!!!


آسمون چشم های من تا صبح بارید...


نگام کن


...


حالا آبی شدم؟؟



شاید ندونین چقدر سخته

نویسنده :محیا
تاریخ:چهارشنبه 10 اسفند 1390-07:18 ب.ظ

 

شاید ندونین چقدر سخته :



روبروت کسی ایستـاده که با جون و دل دوسش داری



با اینکه به خاطر نجـابت اون و به حرمت عشـق حتی یه بار سیـر بهش نگاه



نکردی ولی چشمـای خسته تو ، توی چشمای نازنینش میفته



توی یلدای چشمـای سیاهش غرق میشی .



اونو با تموم وجود میخوای و اون نمیدونه.



حتی خودتم نمیدونی این احسـاس از کجا اومد



چی شد که این شد فقط میدونی که این احساس با بقیه فرق داره .



جرات ابراز احسـاس و دارم اما از جفای زمونه و مردمش میترسم.



از اینکه شاید خــدای عـاشقـا یه گوشه نظری هم به من داشته باشه و بتونم



اونو هم مثل خودم شیدا کنم تا منتـظرم بمونه ولی اگه فرداهـای نامهربونی



روزگار ، یقه هر دوتامونو بگیره و انتـظار بسر نرسه و فراق نصیبمون بشه



اونوقته که اونم به خـاطر خودخواهی من به پـای من میسوزه.



پس نگاهمو آروم از نگاهش میدزدم و اونو به خــدا میسپـارم.



دلـمو با خـاطرات کوتاه و شیرین اون خوش و آروم میکنم و آتیش عشقشو تو



پستوی قـلبم پنهون میکنم.



تا خودم تنهـا بسوزم



و فقط دعـا میکنم ، دعـا می كنم هر جـا که هست خوشبخت باشه و من هم یه



بار دیگه ببینیش تا بتونم یه شـاخه گل بهش هـدیه بدم گلی به نام و رنگ و



عـطر خـودش .

 


 


پازل دل..

نویسنده :محیا
تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-09:05 ب.ظ


پازل دل یکی رو بهم ریختن
هنر نیست .........


هر وقت با تیکه های شکسته ی دل


یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی  هنرکردی.  




مادر

نویسنده :محیا
تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-09:03 ب.ظ

 

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد...پشت خط

مادرش بود..... پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار

کردی؟؟؟؟؟؟


مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی.....

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک پسرم.....


پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد....


.صبح سراغ مادرش رفت.....


وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت


..... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.....


دل هیچ کسی رو نشکنین

 




عشق چیست؟؟؟

نویسنده :محیا
تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-09:02 ب.ظ

به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."


 

به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."


 

به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."


 

به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم




سخت نیست...

نویسنده :محیا
تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-09:00 ب.ظ

آپلود فایل و عکس

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم


عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم


دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم


دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم





ارزانی

نویسنده :محیا
تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-08:35 ب.ظ

چه کسی میگوید که گرانی است اینجا ؟؟؟


دوره ی ارزانی است

...!!!

چه شرافت ارزان


تن عریان ارزان


و دروغ از همه چیز ارزان تر


آبرو قیمت یک تکه نان


و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان


...!!!





کودکی...

نویسنده :محیا
تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-08:14 ب.ظ


در کودکیمان فاصله را یادمان دادند!


  مشق شب هایم پر از خط های فاصله است!


    خط هایی که دارا را از سارا . لیلی را از مجنون....


      امروز نیز نوبت


 ماست...


        کار خود را کرد خط های کودکیم




کاریکاتوری جالب وتکان دهنده از فرشته ای به نام مادر!!

نویسنده :محیا
تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-07:57 ب.ظ

کاریکاتوری جالب وتکان دهنده از فرشته ای به نام مادر!!

 





چه خوش خیال است...

نویسنده :محیا
تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-07:51 ب.ظ

چه خوش خیال است


  فاصله را میگویم


به خیالش تو را از من دور کرده


، نمیداند جای تو امن است


اینجا در میان دل من





گلبرگ های رز...

نویسنده :محیا
تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-07:41 ب.ظ

پر پر میکنم گلبرگ های گل رز را و میشمارم



دوستم دارد



دوستم ندارد

...

دوستم دارد



دوستم ندارد



.



.



.



.



میخواهم همه گلهای رز دنیا را پر پر کنم



ولی هیچوقت به جواب واقعی نرسم



میدانی...

نویسنده :محیا
تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-07:39 ب.ظ

میدانی
 
بعضی هارا هرچه بخوانی...
 
خسته نمی شوی!
 
بعضی هارا هر چه گوش دهی...
 
عادت نمیشوند!
 
بعضی ها هرچه تکرار شوند...
 
باز بکرند و دست نخورده!
 
 
دیده ای؟
 
شنیده ای؟
 
                                                      بعضی ها بی نهایتند
 



فریاد

نویسنده :محیا
تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-07:38 ب.ظ

 
گاهی نیاز است دکتر
 
به جای یک مشت قرص
 
برایت "فریاد" تجویز کند...



زمین سرد...

نویسنده :محیا
تاریخ:دوشنبه 1 اسفند 1390-09:11 ب.ظ

خدا گفت زمین سردش است.
 
چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟
 
لیلی گفت:من

خدا شعله ای به او داد لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت سینه اش اتش

گرفت خدا لبخند زد.

لیلی هم خداگفت: شعله را خرج کن زمینم را به اتشبکش

 لیلی خودش را به اتشکشید خدا سوختنش را تماشا کرد لیلی میترسید

 میترسید اتشش تمام شود لیلی چیزی از خدا خواست خدا اجابت کرد مجنون

سر رسید مجنون هیزم اتش لیلی شد لیلی گر میرفت خدا حظ میکرد اتش زبانه

 
کشید اتش ماند و زمین خدا گرم شد خداگفت:اگر لیلی نبود زمین من همیشه

سردش بود



خدا هست...

نویسنده :محیا
تاریخ:شنبه 29 بهمن 1390-09:07 ب.ظ


پشت هر کوه بلند

سبزه زاریست پر از یاد خدا

و در آن باغ کسی می خواند

که خدا هست

، دگر غصه چرا؟!؟!...


نوع مطلب :

روحیات عاطفی متولدین هر ماه

نویسنده :محیا
تاریخ:شنبه 29 بهمن 1390-08:45 ب.ظ

 


ادامه مطلب


تولد بهترین کسم...

نویسنده :محیا
تاریخ:شنبه 29 بهمن 1390-12:00 ق.ظ

سلام سلام سلام امروز29 بهمن تولدعلیرضاست از همین جا تولدش رو تبریک

می گم


فکر نکنین تولدش بی حاله ها


می ترکونم



حالا همه به فرمان من


humba.gif

همه بیاین وسط

آهااااااااااااااااااااا!


04.gifdance.gifdan1.gif00000466.gif

اینم از کادوها

اینم از کیک تولد علیرضا


شرمنده مجازیه!





علیرضا ممنون که به دنیا اومدی


از همینجا میبوسمت




تولدت مبارک



چه حالی داشتن فرشته ها روزه تولدت!


چجوری تحمل کردن وقتی خدا یکی ازشون کم کرده


خدایا ممنونم




روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ
حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن، تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی
 جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غم‌هاتو آتیش بزنم
 
هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک
 چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

 

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشق تو  یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن :تولدت مبارک






عزیز قلب ونفس هام تولدت مبارک...
                                                                                      http://s1.picofile.com/file/6902857142/JINGOLI.gif                                                         




سپندارمنگان مبارک

نویسنده :محیا
تاریخ:جمعه 28 بهمن 1390-12:00 ق.ظ

سلام دوستای گلم

طبق اخرین اخباری که درباره ی ولنتاین بهم رسید!!!

(از دوسته خوبم بهاره خانوم)

فهمیدم که

ولنتاین یه جشن که هنوز خوده اروپایی ها نفهمیدن دلیل اصلی نام گذاری این

روز به اسم ولنتاین چی بوده

یه جا میگن ولنتاین اسم یه آدمه که یه کارایی کرده و کشتنش

یه جا می گن اسم یه کاغذه

یه جا می گن...

خلاصه این شده ولنتاین بی عقبه!!

ولی ما ایرانیا یه جشن داریم به اسم "سپندارمنگان " جشن گرامی داشت زمین

 و عشق

روزی که زنان به شوهراشون هدیه می دن

و یه جورایی تشکر می کنن ازشون و عشقشونو ابراز میکنن

و مربوط به ایران باستان می شه اونوقتی که این اروپایی ها تو قرون وسطا

داشتن تو لجن و نکبت زندگی می کردن



روز سپندارمنگان 28 یا 29 بهمنه




پس روزه سپندارمنگان مبارک




به سراغ من اگر می ایید...

نویسنده :محیا
تاریخ:پنجشنبه 27 بهمن 1390-02:15 ب.ظ

به سراغ من اگر می ایید،تند و اهسته چه فرقی دارد؟


تو به هر جور که دلت خواست بیا...!مثل سهراب دگر،


جنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد!





انکه باید باشدو نیست

نویسنده :محیا
تاریخ:چهارشنبه 26 بهمن 1390-09:17 ب.ظ



یکی میپرسد اندوه تو از چیست ؟

      سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

                               برایش صادقانه مینویسم!

                                                    برای آنکه باید باشد و

                                                                              نیست ......







کاش همیشه در کودکی می ماندیم

نویسنده :محیا
تاریخ:چهارشنبه 26 بهمن 1390-09:09 ب.ظ

کاش همیشه در کودکی می ماندیم



تا به جای دلهایمان



سر زانوهایمان زخمی میشد!...


 







  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2